|
من خیلی به سرنوشت اعتقاد دارم و مطمئنم که هیچ برخوردی تصادفی نیست حالا می خواد برخورد ۲ مولکول باهم باشه یا ۲ تا آدم بالغ باهم.
سنگینی یه حرفی هست که بدجوری رو دلم سنگینی می کنه
نمی دونم چجوری مطرحش کنم
اخه طرفم یجورایی خیلی سرسخته
برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد
دیوانه که هیچ نداشت گریست
گمان کردند که چون هیچ ندارد میگرید
اما هیچ کس به قدر دیوانه ندانست
که قیمت عشق
اشک است
و قیمت اشک
عشق
در شب ایستاده ام
به تماشای دریای ستارگان
و به دنبال ستاره تو می گردم
دلم گواه است که خواهم یافت
مادر بزرگ در قصه هایش می گفت:
_هر کس در اسمان ستاره ای دارد_
من ستاره تو را می شناسم
برقش برق چشمان تست
و لبخندش
شادی لبخند تو
گوئی
سیبی ست که با تو
به دو نیم شده باشد
من ستاره تو را می شناسم
به یقین
خواهمش یافت
...........
این را مادر بزرگ در قصه هایش می گفت
قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی.
راهی از رنج وعشق وصبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد وگذشت.قطره پشت سر گذاشت.
قطره ایستاد ومنجمد شد.قطره روان شد وراه افتاد.قطره از دست داد
و به آسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج وعشق وصبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن.
خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما...
روزی قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر،آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت:هست.
قطره گفت: پس من آن را می خواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.
خدا قطره را برداشت ودر قلب آدم گذاشت وگفت اینجا بی نهایت است.
آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور کرد.
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،خدا گفت:
حالا تو بی نهایتی،چون که عکس من در اشک عاشق است.
من با زخم زبونت رفیقم
مرحم بزا ربا حرفات رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریه ام می خندی
کاش می شد بیا ی و به من دل ببندی
تنها بودن یه کا بوس شومه عزیزم
کار دل نباشی تمومه عزیزم
|