تبليغاتX
ღ♥ღღبه کلبه ی کوچک من خوش آمدیدღღ♥ღ

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

ღ♥ღღبه کلبه ی کوچک من خوش آمدیدღღ♥ღ

به نــــــــــام نـــــــــــــامی نـــــــــــــــــام نــــــــــــــــــــماینده عشــــــــــــق


من خیلی به سرنوشت اعتقاد دارم و مطمئنم که هیچ برخوردی تصادفی نیست حالا می خواد برخورد ۲ مولکول باهم باشه یا ۲ تا آدم بالغ باهم.

 

سنگینی
یه حرفی هست که بدجوری رو دلم سنگینی می کنه

نمی دونم چجوری مطرحش کنم

اخه طرفم یجورایی خیلی سرسخته


برای خریدن عشق هر کس هر چه داشت آورد

دیوانه که هیچ نداشت گریست

گمان کردند که چون هیچ ندارد میگرید

اما هیچ کس به قدر دیوانه ندانست

 که قیمت عشق

اشک است

و قیمت اشک

عشق

 


در شب  ایستاده ام                                                                   

به تماشای دریای ستارگان                                                     

و به دنبال ستاره تو می گردم                         

دلم گواه است که خواهم یافت              


مادر بزرگ در قصه هایش می گفت:

         _هر کس در اسمان ستاره ای دارد_

          من ستاره تو را می شناسم

                              برقش    برق    چشمان تست                                               

  و لبخندش                                  

شادی لبخند تو                 

            گوئی             

    سیبی ست که با تو

    به دو نیم شده باشد

            من ستاره تو را می شناسم


 به یقین                                                                

خواهمش یافت                                                         


...........

این را مادر بزرگ در قصه هایش می گفت

                                           

    

 

 

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج وعشق وصبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد وگذشت.قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد ومنجمد شد.قطره روان شد وراه افتاد.قطره از دست داد

و به آسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج وعشق وصبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن.

خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما...

روزی قطره به خدا گفت:از دریا بزرگتر،آری از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت:هست.

قطره گفت: پس من آن را می خواهم.بزرگترین را.بی نهایت را.

خدا قطره را برداشت ودر قلب آدم گذاشت وگفت اینجا بی نهایت است.

آدم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد.

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور کرد.

 و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید،خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی،چون که عکس من در اشک عاشق است.

 

 

 


من با زخم زبونت  رفیقم

مرحم بزا ربا حرفات رو زخم عمیقم

با توام  که داری  به گریه ام می خندی

کاش می شد بیا ی و به من دل ببندی

تنها بودن یه کا بوس شومه عزیزم

کار دل    نباشی تمومه عزیزم

 

 


چهارشنبه نهم دی 1388 |

بوی محرم به مشام میرسد

باز محرم رسيد، دلم چه ماتمزده

کسي ميان اين دل، خيمه ماتم زده


باز محرم رسيد، شدم چه حيران و مست

از اين همه عاشقي، دوباره ام مست مست


باز محرم رسيد، ميکده ها وا شدند

تمام عاشقانت، واله و شيدا شدند


باز محرم رسيد، اين من و گريه هايم

رفع عطش مي کند، فرات اشک هايم


باز محرم رسيد، شهر سيه پوش توست

دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست


باز محرم رسيد، مدرسه عشق باز

کلاس درس زينب، کار نموده آغاز


باز محرم رسيد، وعده گه بيدلان

فصل جنون و مستي، صاحبِ صاحبدلان


باز محرم رسيد، تا سحر آواره ام

ميان ميخانه ها، مستم و ديوانه ام


باز محرم رسيد، عاشقي سوداگريست

گرمي بازار عشق، شور دل زينبيست


فرا رسیدن ایام محرم. ماه  خون و غم و شهادت مولای متغیان اباعبدالله حسین(ع) را پیشاپیش به همه ی شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم و امیدوارم در این ماه حسینی شویم و غم شکست های گذشته رو فراموش کنیم و به اینده بنگریم.


پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 |

گل

یک گل تقدیم کسی که دوستش دارم.

خیلی عالیه که تو خودت باشی . ناگهان اونی که دوستش داری کنارت باشه


دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 |

ترافیک مغزی

این روزها خیلی فراخ شدم به نوشتن، کلی توی ذهنم پست منویسم، پابلیش می کنم، عنوان میزنم، اما دستم به این صفحه کلید نمی ره که نمی ره. میدونی جالبیش کجاست؟ اینکه اصولا توی ذهن نوشتن دردی را از من دوا نمیکنه. درسته، اینجا نوشتن هم قرار نیست دردی را درمون کنه، اما حداقل یه ذره هم که شده ترافیک ذهنیم را سرو سامون میده نظم میده.

چند تا عنوان هست که حتما باید بنویسم ازشون و گرنه حالا حالا دست از سرم برنمیدارند، اصلا یه وقتم دیدی بهم تنیده شدن و جدا کردنشون از هم غیر ممکن. مثلا الان به نظرم پست "بی چشم و رویی" و  "به من دروغ بگید لطفا" بدجور بهم گره خوردند.

الانم مثلا اومده بودم حول محور این عنوانی که زدم بنویسم، اما گویا نوشتن از یادم رفته، جمله هام جور نمیشن که نمیشند، حتی ۱۰ درصد اون چیزی را که میخوام بگم را هم نمیتونم منتقل کنم.

هیچی دیگه.همین.


چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |

دکتر شریعتی

اول نوشت: این متن واسم ایمیل اومده بود. گفتم بذار اینجا بقیه دوستان هم بخونن و لذتشو ببرن

ما همیشه عاشق این آدمها هستیم ، هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب می شود . سکوت می کنیم و ...

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه دسته بندی کرده است:

دسته اول :

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی نیستند هم نیستند

عمده آدم ها ، حضورشون مبتنی به فیزیک است ، تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می شوند. بنابر این تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم :

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان ، خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده شان یکی است.

دسته سوم :

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی نیستند هم هستند

آدم های معتبر و با شخصیت ، کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که همواره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .

دسته چهارم:

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی نیستند هم هستند

شگفت انگیز ترین آدم ها ، در زمان بودنشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابم ، اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم آهسته آهسته درک می کنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند ، چه می گفتند و چه می خواستند ، ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم ، هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند. اختیار از ما سلب می شود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم و درست زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم ، شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد .


چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |

عید غدیر خم مبارک

دلا امشب به می بايد وضو کرد/ و هر ناممکني را آرزو کرد عيد کمال دین،سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت امیرالمومنین(ع)بر شيعيان و پيروان ولايت خجسته باد شبي در محفلي ذکر علي بود شنيدم عارفي فرزانه فرمود اگر آتش به زير پوست داری نسوزی گر علی را دوست داری خورشيد شکفته در غدير است علی باران بهار در کوير است علی بر مسند عاشقی شهی بی همتاست بر ملک محمدی امير است علی سلام عیدتون پیش پیش مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک عیده خودمم مباااااااااااااااااااااااااااااارک. خیلی خوش اومدین بفرمائید شیرینی(چند مدل گذاشتم از هر کدوم دوس دارین میتونین انتخاب کنین و برین قنادی سره خیابون بخرید میل کنین،البته به حساب من) آها عیدی میخواین،شما اول هدیه های منو بدین تا منم بهتون عیدی بدم

شنبه چهاردهم آذر 1388 |

سلام دوستان عزیزم

ببخشید که یه مدت نبودم ونتونستم بهتون سر بزنم.شرمنده.درگیر درس خوندن و شوهرداری هستم.

از این به بعد می خوام نوع مطالب وبمو عوض کنم .دوست دارم از خاطراتم ،از لحظه های خوش زندگیم وهمین طور لحظه های سخت زندگیم بگم.

آخه من با قبل خیلی فرق کردم.این مدتی هم که نبودم، هم به خاطر درسم بود وهم به خاطر این تحول .اومیدوارم وب جالبی بشه البته بانظرهای دلنشین شما دوستان گلم.

زیاد سرتونو درد نیارم،خلاصه ی کلام،خیلی دوستون دارم.

راستی از آرش جون هم خیلی خیلی شرمنده ام.چون ایشون دائم به من سر می زنند ولی من هر موقع خواستم بیام تو وبشون ،نتونستم.ببخشید من همه سعی خودمو می کنم ولی وبتون باز نمی شه.

دریا از شما هم همین طور .من نمی دونم چرا هر موقع بهتون سر می زنم یکدفعه کامپیوترم قاطی می کنه.ببخشید.خیلی دلم می خواست که بهت سر بزنم ولی چه کنم

 


چهارشنبه یازدهم آذر 1388 |

سلام به همه

بعد از مدت ها سلام………………………………….

راستش دو دل بودم براي گذاشتن اين پستم .اما به هر حال تصميم گرفتم .تصمیم گرفتم از كسی حرف بزنم كه خيلی حق به گردنم داره.كسی  كه زندگی  منو دگرگون كرده.كسی  كه خيلی  برام عزيزه .خيلی  زياد.

سو ء تفاهم نشه اون فرد ،  يه استاده .يه كسی  كه در كنار درس به من خيلی  چيزهای  ديگرو آموخته.يه كسی كه هر چی  ازش بگم كم گفتم.

پس اين پست با احترام تقديم به كسی كه ………………………………………….

واقعا نمی دونم از چه واژه ای  استفاده كنم آخه اون آخرشه:..:

"چقدر دلتنگ بودم خوبم ،

چشمانم را بستم تا شاید تو را در خواب بیابم.

چه بی صدا به خوابم آمدی!!!

هنوز موج انتظار را در چشمهایت به یاد می آورم.

شاید هنوز دلیل انتظارت را خوب نمی دانم،آری،

هنوز قاصدک ها پیامت را به من نگفته اند،

که چه راز های نا گفته ای داری.قاصدک ها کلمات را به بازی گرفته اند.شاید تو را هنوز نشناخته ام.

اما چه فرقی دارد شناختن یا نشناختن ،آن لحظه که بدانی کویر تشنه ی قلبت آغوشی شده است برای

دریافت حقایق ها.

آری چه فرقی دارد فاصلیمان چقدر باشد هنگامی که تو از راه دل از همه به من نزدیکتری!!!!!!!!!!!!!!

خیلی وقت است که بارش برف را بر روی خزان دلم احساس می کنم .

بی هراسی از هراسی دیگر ،چه جسارتی دارد این برف وچه زیبا زلال می کند ریشه ی خشکیده تنم را.

گویی همچنان در خوابم و تو می گویی :بیدار باش ،پاییز، فصل زیبایی در راه است.

بیدار باش ،همه چشم به راهت هستند.اینجا شهر کرانه های آبی است.

وچشمهایم را گشودم به امید آنکه تنها یک رویا نباشی.آن لحظه بود که تو را یافتم ،

وآنجا بود که دلم پر زد."

پی نوشت:بهتره که یه توضیحی در رابطه با این پستم بدم تا بیش از این باعث اشتباه نشده.من این پستو تقدیم به یکی از استادام کردم.حالا چرا؟؟چون تنها اون بود که تونست به من بفهمونه چه آینده ای از نظر درسی جلوی پامه.اون با حرفهاش خیلی به من کمک کرد تا بتونم درسامو بخونم.اگه حرفای اون نبود،معلوم نبود سرنوشتم "در رابطه با درس"چی می شد.

اون دائما حرفای امیدوار کننده به من می زد که این باعث شد از هم رقیب های خودم عقب نمونم.آخه امسال ،سال سرنوشت ساز منه.ومن واقعا به یک همچین کسی احتیاج داشتم.کسی که هم درسشو به خوبی به هم یاد بده وهم بهم بفهمونه که خیلی عقبم وباید خودمو به رقیبام برسونم.دیگه نمی دونم چی بگم که در رابطه با این پست برداشت اشتباهی نکنید.فقط می تونم بگم که دوست داشتن من فقط وفقط از روی استاد وشاگردی ،نه هیچ چیز دیگه.ببخشید که سرتونو در اوردم.ولی نوشتن اینها ضروری بود.

 


چهارشنبه یازدهم آذر 1388 |

عشق اساس زندگی

 

عشق دو نوع است : عشق الهی و عشق انسانی .

« آنجا که محبت وجود داشته باشد عشق وجود خواهد داشت ، آنجا که محبت در میان نباشد مرگ حاضر خواهد بو ، از آنجایی که عشق حقیقی عشق الهی است انواع دیگر عشق فقط در صورتی مفید خواهد بود که عشق الهی در میان باشد »

این پیامی بو که استادم برایم فرستاده بود ، واقعا در آن زمان بسیار مرا تحت تاثیر قرار داد  ، ایشان را از صمیم قلب و با تمام عشقم دوست دارم زیرا که تمام عشقم را مدیون ایشان هستم . شاد باشد و خرم .



دوشنبه نهم آذر 1388 |

این پست را دختـــــرها بخـــوانند و پســــــــران بدانـــند ... !!!

دختر کیست ؟ یا دختر چیست؟ یا به کی میگن دختر ؟!

دختر موجود یا جانوری است جاندار که در دسته ی پستانداران نیز تقسیم بندی میشود ... این جانور که جانداری عاطفی و در برخی موارد نیز پرخاشگر ، لوس و نازنازی نیز میباشد ... به رنگهای دخترانه نظیر صورتی پررنگ ،بنفش وارفته ،آبی ملایم ،قرمز جیق ،زرد قناری، سفید گل منگولی ،نارنجی تند و سبز یواش علاقه بیش از حدی نشان میدهد ...!

برخی از این جانداران به شدت به دیدن ویترینهای طلا و جواهرات و البته بوتیکهای شیک و پیک و پاساژهای های کلاس بالا شهر ( مخصوصا پایتخت ) واکنش نشان میدهند ... و به شدت علاقمند به پاساژگردی ، دور زنی ، ولخرجی و ... هستند ...

 برخی از این موجودات ساعتها وقت گرانبهای خویش را صرف شخص شخیص خودشان میکنند و شدیدا به وضع ظاهری و صورتی خود اهمیت میدهند ... این موجودات به شدت به ست (!) شدن رنگ پوست گونه ی خویش با تارها و پودهای البسه ی مارک دارشان جدییت به خرج میدهند !...

 در این میان برخی دیگر نیز اصلا در این وادی ها تشریف ندارند ! ..و به قول خودمان سرشان در لاک خودشان فرو رفته است و شدیدا به پیمایش قلل مرتفع علم و آگاهی و دانش مشغولند ! ( البته درلابه لای همین دختران موفق دخترانی نیز یافت میشوند که هم موفق هستند و هم شیک گرد و هم خوش پوش ... البته نا گفته نماند که همه دختران موفق هستند !)

 بنا به گزارشهای دخترانه ما از پایگاه اطلاع رسانی دخترکان جامعه : دختران دیگری که تعدادشان انگشت شمار است نیز در جامعه یافت میشوند که بسیار ساده و خاکی وار زندگی میکنند !! ...و حرف حرف پدرشان است و کفش کفش مادرشان !... و هر چه خواهر بزرگتر بگوید میگویند چشم (!)...و برادر بزرگتر یا کوچکتر فرقی نمیکند! اگر رگ غیرتش باد کند روی حرفش حرف نمی زنند ( البته اینگونه از دختران اصلا برای خودشان زندگی نمیکنند  و گویی بیشتر غلام حلقه به گوش این و آن یا آن و این هستند ...!!!!!)... البته خودشان نیز از این قضییه دردناک مطلع هستند اما احساس میکنند که راه چاره ایی جز اطاعت کردن ندارند !! ( در صورتی که ما معتقدیم ، ماهی را هر وقت از آب صید کنند دیر نیست ! ...این دختران عزیز میتوانند همانند هم سن و سالهای خودشان دختر وار زندگی کنند!)

 اما عده ی دیگر از دختران ، دخترانی هستند که در ناز و نعمت و تنعم زندگی کرده اند و آنچنان غرق خوشیهای زمانه هستند که دیگر برایشان دختر و پسر ندارد و خودشان را قاطی همه ماجراها میکنند ..!

۲ ـ  چند تیپ دختر داریم یا ژست دخترونه چه مدلیه ؟( البته از نظر یک دختر !)

 به اندازه ی هر چه دختر در دنیا موجود است تیپ موجود است و ژست دخترانه مدل هر دختر میباشد و مدل هر دختر یک ژست منحصر به فرد است !

۳ ـ دختر یعنی چه ؟!

 دختر یعنی بهتر تر تر تر از این نمی شه !!!... حرفشم نزن !

لب کلام این پست یا نتیجه گیری نهایی :

ما از این پست  دخترانه نتیجه میگیریم ، دختر دختر است و دختر خوب است و هر دختر خوبی ، خوبی از خودش است و هر دختری  شخصیت خودش را نشان میدهد و همه دختران با شخصیت و با خاصیت و موفق هستند ... و روز دختر خیلی خیلی مبارک است و دختر شور و سور ونور و هیجان خونه اس !

 


دوشنبه نهم آذر 1388 |

خارج از شوخی و کمی طنز

زندگی زیباست !

 

ازدواج آسان  و یک زوج خوش بخت !

 

  

فرزند کمتر ،  زندگی بهتر  !!!؟؟؟

 

حالنوشت این پست :

همانطور که کاملا واضح و البته مبرهن است... تاریخ این پست به فروردین بازمیگردد اما به مناسبت روز ملی ازدواج خواستیم یک بار دیگر نمونه یک زوج خوش بخت و البته موفق را نشانه رفته باشیم...!.... ازدواج آسان ، فرزند فراوان ، مبارکه ایشااله ...


دوشنبه نهم آذر 1388 |

در سکوت همه چیز را میتوان یافت

در سکوت همه چیز هست و هیچ نیست در سکوت میتوان همه چیز را خواند وبه همه چیز رسید وسکوت صفحه سفیدی است که در آن میتوان به هر احساسی رسید درسکوت آرامشی است که تا عمق جان رخنه میکند وتا استخوان به پیش میرود وگاهی در سرا پرده آن طوفانیست به عظمت لامکان وچنان می تازد وبه پیش میرود که هیچکس .وهیچ چیز توان مقاومت نخواهد داشت ودر سکوت تکاپو وآرامشی است وصف ناشدنی.....


دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ،

 همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت...

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،

 او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد

آسمانی که زمانی ابری می شود

 چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود

آری ،

 تو برایم مانند همان آسمانی

یکی را دوست میدارم ،

او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ،

 ای مهتاب روشن بخش شبهای من ،

 ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ،

 ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من ،

با من باش چون که تو را دوست میدارم ،

 آری

تو را دوست میدارم

 فقط تو را…!

دوستای عزیز من یه وبلاگ هم برای همسر عزیزم طراحی کردم هر کی مایل باشه میتونه از اون هم بازدید کنه

آدرس:www.iyda2.blogfa.com

 


شنبه هجدهم مهر 1388 |

سلام دوستای گلم

از این شعر و دکلمه زیبای خسرو شکیبایی خیلی خوشم میاد

***

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

 

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن


شنبه هجدهم مهر 1388 |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که می دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


شنبه چهارم مهر 1388 |

وایسا دنیا

 

دلم خیلی گرفته.... این لحظه ها از اون لحظه هایی هستند که دوست داری

 تنها باشی و به هیچ چیز و هیچکس فکر نکنی.....از اون لحظه هایی که

مجبور میشی یه حقیقتی رو در پس گریه های بی وقفه ات پنهان

کنی.....ساکت باشی .... حرف نزنی.... نگاه نکنی ....آره دلم گرفته, مثله

 

پاییز.... خاموش و ملال انگیز....آفتاب نگاهم سرده سرد.....سرشار از غم و

از غصه لبریز....این لحظه درست یکی از اون لحظه های غم انگیز زندگیه که

 حتی با خدا هم قهری....از دنیا خسته ام....آره همون دنیایی که میگفتم

قشنگه!!...از همین دنیا خسته شدم از این دنیای قشنگی که چشم

مردمش رو روی همه چیز بسته!!.....چرا همه انقدر زود عوض میشن؟....چرا

 انقدر زود حرفاشون یادشون میره؟.... چرا کسی سر حرفش نمی مونه؟....چرا؟....

 من دیگه خسته شدم  

بسکه چشام بارونیه

از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب می زنن

اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم  ته خط

قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم

دلو با خودت نبین

این همه چرخیدی و چرخووندی آخرش چی شد

اون بلیط شانست آخه بگو قسمت کی شد


شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

 تا حالا شده دلت اونقدر واسه کسی تنگ بشه که حاضر باشه واسه

یه لحظه دیدنش،زندگیت رو فدا کنی؟حس قشنگیه اما ادم رو داغون

میکنه.بدتر از اون اینه که بدونی ممکنه اونی که الان تو فکرشی

شایداصلا توی فکر تو نیست.سخته که ببینی داری قربانی یه

احساس پوچ میشی که اسمش عادته،همون عادتی که

شاید خیلی ها بهش میگن عشق!!!اما بازم خودت رو

به همون عادت دلخوش کنی!


شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

love is.....

 
 

 

نمی دونم کتاب کیم کازالی رو خوندید یا نه، کتاب عشق یعنی...!!!!!!!!!!!!!!

اما واقعا عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

شاید حق با کیم کازالیه...

عشق یعنی...

وقتی اسم اون توی دفترت باشه.

چیزی که میتونه مسیر زندگیت رو عوض کنه.

چیزی برای همه امروزها و فرداها.

با هم زیر بارون خیس شدن.

شادی و خوشی.

وقتی بارون آدم رو رمانتیک میکنه.

در هر قدم زندگی همراه هم بودن.

منتظرش بمونی.

داشتن علایق مشترک.

ساختن پل نه دیوار.

بدونی در کجای شهر عشقی.

برای همدیگه هدیه خریدن.

یه تجربه فراموش نشدنی.

جذب شخصیتش بشی.

مایه قوت قلب.

توی یک مسیر رکاب زدن.

یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

یکی رو داشته باشی که بهت برسه.

روی دریای خوشبختی شناور بودن.

توی گوش هم زمزمه کردن.

اشتیاقی آتشین برای با هم بودن.

دست به دست هم دادن.

همه اون چیزی که بهش احتیاج دارین. 

و ...

 

به نظر شما عشق یعنی....!

 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

سلام من هنوز نوشتن تو این وب رو دوست دارم

باید چیزی بنویسم که اگر ننویسم روزم شب نخواهد شد... و به قول سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد

منتظرم....

حال همه ی پرنده ها خوب است

فقط خیال کوچ پرستو ها

گاهی دستمالم را

                  مرطوب می کند

 حالا حتما باید چیزی بنویسم

مثلا خاطره ای

              رویایی

              و یا حتی گلایه ای

اما تا یادم نرفته بنویسم

زمین اینجا کنار من نشسته

و پاهایش را

        به اندازه ی تمام گلیم های جهان درازتر کرده

                               و من چقدر نگرانم

بگذریم حالا اگر قرار باشد

            همه ی چیز ها را

                            همان طوری که هست بنویسیم

           باید بنویسم

                           دریا تا بالای قوزک پای من دریاست

                                  و آسمان

در قیل و قال پرنده های مهاجر

              گیج می خورد

                    و من چقدر نگرانم

دریا       موج      دریا     موج      دریا

این حرف ها را تا همیشه تکرار کن

       و اصلاْ فکر نکن که روزی من

              روی ساحل شنی نوشته بودم

              موج ها هیچ جایی نمی روند

                  فقط همدیگر را هُل می دهند !

                  و دریا که حرف های مرا پاک کرده بود و

      من که یاد گرفته بودم

              دیگر نگران نباشم

      و شب خواب دیده بودم

        دنیا

         به اندازه ی کفش های من کوچک بود

                                 و بود !

اگر دوستان ناراحت نمیشن ؟؟؟

فقط همین.....


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی

بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند

پرندگان ات همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی

آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.

 دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

خدایان همه آسمان های ات

                                     بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه  و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

 

دوشادوش زنده گی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

به زانو در می آوری.

 

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ -

انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است.

 

می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

می بری.


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

امروز چهارشنبه ساعت 2:27 اوج بیخوابی ...

تکرار تابستان نیست. هر روز روز تازه ای است برای کهنه شدن. این من ام. تنها بازمانده از خودم. بی هیچ فکر قبلی یا قصدی دارم این پست رو شروع می کنم به نوشتن. بی آنکه اندیشه ای در این مغز پر دود نهفته باشه. تو ادبیات به این کار می گن جریان سیال ذهن. یعنی همینجوری شروع کنی به نوشتن و ناخودآگاه، فطرت آموخته های قبلی ت یا هر چیزی که در اختیار خود آگاهت نیست بزنه بیرون.

چند هفته است که دارم می بینم مردم، نه توی خواب که ساعت ۱۲ ظهر یا ۵ بعد از ظهر یا هر وقتی که بیدارم و دارم واقعیت زندگی سراپا فراز سراپا فرود خودم رو می بینم. سعی نکن به حالت هایی که داشتی نسبتش بدی و سریع نسخه ی تعیین تکلیف شده ی حالم رو بپیچی. یا حتی تو ذهنت نسبت به این پست عکس العمل نشون بدی یا از حرفام نتیجه بگیری یا بخوای قضاوت کنی. چون هرگز بلایی که سر خودم آوردم نه سرت اومده نه می تونی سر خودت بیاری.

شد دو تا پاراگراف تا اینجا و هنوز راضی نیستم. هر موقع راضی شدم بهت می گم. کنه مطلب اینکه من اصلا نمی دونم میای به اینجا سر بزنی یا نه. اما اگه نمی آی که این چند تا حرف هم می مونه یادگاری. اگه میای باید بگم هم حق داری هم نه، هم جفتشون هم هیچکدومشون. الان کمی مکث کردم در نوشتن، داشتم به این فکر می کردم که جاهایی از چیزی که تو ذهنم میاد رو سانسور کنم، اما دارم می بینم چیزی جز یه تیکه از خودم نمونده که نگون بختانه یا نیکبختانه صادق ترین قسمت من بوده و فعلا هست. دارم صدای موسیقی وبلاگ س.ن رو می شنوم. راستشو بخوای از مطالبش احساس قی کردن می گیرم مودبانه ش می شه اشمئزاز، اما موسیقی متن وبلاگشو خیلی دوست دارم.

آه... یه آهی کشیدم که بوی خودم ازش بلند شد. چنان وحشتناکه که چند ماهه دیگه با کسی معاشرت نمی کنم. یا اگه این چند روزه آینده تصمیم به معاشرت گرفتم می خوام بوگیر ببندم سر مغزم تا ملت مثل من وقتی دارم شبا از شدت عصبیت بالا میارم، بالا نیارن. تو کم استعداد ترین بنده ی خدا برای داشتن یه شوهر خوب، یه دوست پسر خوب یا کسی که دوستت داشته باشه هستی! ( یه خورده لبخند گوشه خشک لب هام رو گرفت )

راستشو بخوای بعد این همه مدت نسبتا طولانی که ازت دور شدم، وقتی بهت فکر می کنم می بینم هنوزم نمی تونی احساست رو بیان کنی، ازش مراقبت کنی یا دفاع کنی. بماند که من هم خیلی پاره پوره می چسبوندم عکسای تو ذهن و دلم رو اونم به زور رو دیوارای مغزت و شاید قلبت. اونایی که به جز چند تا کلیشه تو ذهنشون ندارن اینجور مواقع سریعا می گن: " هر چی بوده گذشته "

اما به این مومنم که هیچ چی نمی گذره فقط می مونه اگه توجه نکنی خشک میشه مثل یه لکه ی خون بزرگ و غلیظ که دور چشمت رو گرفته. اگه بهش آب نزنی نشوریش، مجبوری با چشمای بسته یا تصمیم بگیری تا آخر عمرت بخوابی یا با چشمای بسته خودت رو بزنی به دیوارای خیابون و شهر و دنیا. مردمی هم که می بینندت یا تصمیم بگیرن که دلشون چند تا لحظه ی کوتاه به اشتباه برات بسوزه یا بخندن و حرفت کنند بچسبوندت گوشه ی دهنشون که دائما می جنبه تا ارضاشون کنه.

شد سه تا پاراگراف و من هنوز راضی نیستم از جریان سیال ذهن چهارشنبه ۲۱ مرداد ماهم. چقدر بد می کنیم با روزهامون وقتی تقسیمشون می کنیم به واحد های مساوی و روشون اسم هم می ذاریم. شنبه یکشنبه دوشنبه مرداد آذر فروردین بیست و یک و سیزده... از خودم می پرسم اگه تقسیمشون نمی کردیم ممکن بود تا ابد ادامه داشته باشه؟ جوابم رو دوست دارم آره بگم. چرا که نه هم دوست دارم بگم. چون مطمئنم اتفاقات هستند که روزها رو می سازند نه تقویم ها. اما همین اتفاقات خود ما رو هم می سازند. تجلی خاطراتیم همه مون. چه خوب چه بد. چه زشت چه زیبا. کاش: کاش اون شب تا صبح هرگز با خورشید تموم نمی شد. شاید به خاطر همون شبه که روز رو نفرین کردم و روزها هیچ کاری ازم بر نمیاد. برعکس شب ها می نویسم. می زنم. می خونم. گریه می کنم. دعا می کنم برای پرنده ی قلبم. دها می کنم برای انسانیت که حتی منم دارم می رم تو فهرست قاتل هاش.

سخت پیر می شیم. خیلی سخت. مخصوصا می گم من که پیر کردن خودم از عادات فکری منه. و فکرم همیشه باهام. احساس می کنم مطلب دارم از دستم در میره ولی اهمیتی نمی دمو پس اگه بی ربط می نویسم تو با ربط بخون. چند هفته ست که مرز روزها و شب ها رو گم کردم. می تونم خورشید رو ببینم که داره جون می کنه خودشو می کشه بالا و سینه کشون می ره تا فرق آسمون. بعد عین مست ها از اون بالا سر می خوره و میفته پایین تا ماه در میاد. ماه. ماه تخلص شعری منه می دونستی؟ آرزو این تخلص رو خیلی دوست داشت... ماه... چقدر حس خوبیه ماه کسی باشی... یا کسی باشی که کسی ماهت ببینه... بماند که هم ماه هم خورشید از اجرام منظومه ی شمسی اند و فقط با اراجیف امثال من معنی خوب می گیرند.

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی     آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی

ای بابا چقدر ما آدم ها دوست داریم معنی بدیم و معنی نگیریم. ما آدم ها... آدم ها دو دسته بیشتر نیستند، یه دسته اونایی که فکر می کنند از بقیه جدان یه دسته هم اونایی که فکر می کنند از بقیه جدا نیستند. هر دو دسته به ضعم من در اشتباه. چون نهایتا هر کسی حرف ناپخته ی خودش رو می زنه و می میره. نمی دونم باید از زندگیم پشیمون باشم یا نباشم. چون همه چی رو یا بهتر بگم حقیقت رو نمی دونم( اگه باشه ) تفلسف و تئوریک نگاه کردن رو هم که گذاشتم کنار. چیزی که از خدا خواسته بودم ( اگر ارزش داشته براش یا نداشته ) همون لیوان چایی بود و میز شب و همصحبتی که سکوت رو خوب بلد بود و دیوونه ی روبه رویی ش بود... نه ظرف کریستالی نه قسط ماشین ظرف شویی که ماحصل ته مونده های غذام رو بشوره و وقت مهمونی بره تو چشم فامیلا!

هر کاری کردم برای این بود... اما هرکسی اومد نخواست یا نتونست... یا ندید یا نخواست ببینه... یا من نبود یا منم نشد... یا دوست داشت لکه بذاره تقدیرا رو چشمش تا خشک بشه و از فردا صبح چشماشو بسته نگه داره و بخوابه...

خیلی بیش از اوصافی که بلدم می تونم پوچی بعد از نشدن این آرزوی دیرینه رو توصیف کنم اما به جای کلی حرف دوست دارم تنها بنویسم: وقتی عشق ( تعریف خودم: همون لیوان چایی بود و میز شب و همصحبتی که سکوت رو خوب بلد بود و دیوونه ی روبه رویی ش بود... نه ظرف کریستالی نه قسط ماشین ظرف شویی که ماحصل ته مونده های غذام رو بشوره و وقت مهمونی بره تو چشم فامیلا! نه شهرت نه قدرت متواتر نه ترقی روز شمار سرمایه و اشائه ی فرهنگ و ترویج مبارزه و ... ) رو از دست می دی یا نمی تونی دیگه امیدی برای بدست آوردنش داشته باشی همه چی یه دروغ محضه! نفس کشیدن خواستن تونستن دوزخ برزخ شنیدن دیدن دوست داشتن به دست آوردن از دست دادن شکست پیروزی و هر چیزی

تا حدودی راضی شدم از جریان سیال ذهنم

آدم ها برای اینکه کمی راحت شن دوست دارند سریع کلمه ای به حالی رو که دارند بچسبونند و با این کار تمدد اعصاب و تصمیم گیری برای فراموشی داشته باشند. من اما این بار این کار رو نمی کنم. نه می خوام توجیه کنم نه کسی هست که توجیه بشه. نه توضیحی نه کلامی. خاموش می شم برای ابد. خاموش می شم برای همیشه. برای روز هایی که شماره ندارند و تو سال و ماه و ساعت تقسیم نمی شند. تنها چیزی که می دونم اینه که:

همه مون بی تقصیریم. بدون استثنا. حتی من. حتی تو. حتی همه.

 


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

میدانم...

ي دانم همان كه دوستم دارد برايم بي قرار است.
مي دانم سر راه چشم انتظارم ايستاده.مي دانم عاشق نم نم باران و سكوت صحرا است.

مي دانم عاشق نعره هاي رودخانه است.

ميدانم...

دوست دارم پرنده اي شوم و به آن سوي آب پرواز كنم.آن گاه در درياي دلت شنا كنم.

اي ياور و مونس تنهاييم تو همان كسي هستي كه تنهايي را همچون ابري ناتوان از آسمان آبي قلبم كنار زدي.

زماني كه برق چشمانت را از اعماق نگاهت گرمي دستانت و لبخند دلنشينت كه همواره آرام بخش دل بي تابم بوده دريافتم ديگر خوني در رگهايم وجود ندارد و تنها عشق توست كه در رگهايم جاري است.

زماني كه تو را مي بينم سست مي شوم آرام و قرار ندارم هر كار مي كنم نمي توانم چشمان خيره ام را پايين بياورم.به جاي آنكه اعضاي بدنم در اختيار مغزم باشند تنها از يك لخته خون عاشق فرمان مي گيرند و اين تنها علت كشش عشق توست.

به تو مي انديشم كه بهتريني تو كه هميشه دور از من و در قلب مني!

تو كه همانند فرشته ها رسم دل شكستن را نمي داني.

من در جاده ي پر پيچ و خم زندگي ايستاده ام تا بيايي.

بيايي تا تك ستاره ي قلبم را به سوي ابرهاي انتظار ببري.چشمانم را به آسماني كه خدايت در آن است دوخته ام و دست هاي خسته ام را به سوي او دراز كرده ام و از او مي خواهم كه بيايي و مرا كه تنها در جاده هاي زندگي مانده ام را با خود ببري.

ببري به سرزمين آب هاي نقره اي به سرزمين آرزوهاي شيرين به سرزمين گل هاي عشق.

به اميد آن روز كه ردپايمان را در كنار تك درخت عشق بگذاريم.


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

چه دنیایی..

چه دنيايي!!يه دنيا پر از دروغ ريا دورويي.....و هر چيزي كه دوست داشته باشي توش هست.اماخداييش تا حالا يه چيز خوب كه توجه همه رو به خودش جلب كرده باشه توش پيدا كردين؟؟؟

ميدونم ديگه نه!

لحظه ها وروزهاي اول وقتي كه يه نوزاد به دنيا مياد اونايي كه رنج دنيا كشيدن ميگن:طفلك چه گناهي كرده بود كه بايد پاشو توي اين دنياي كثيف ميذاشت!خدا به دادش برسه!

اصلا كي ميدونه فردا زندست يا مرده؟كي ميدونه بهشت ميره يا جهنم؟كي ميدونه قراره چه كاره بشه؟كي ميدونه خوشبخت ميشه يا بدبخت؟كي ميدونه..........؟

هميشه ميگم اين چه دنيايي كه ما نميدونيم قراره يك ثانيه بعد چه اتفاقي بيفته ولي ميدونيم آخرآخرقراره بريم يه دنياي ديگه.اصلا اگه همه ميدونن قيامت ميخواد چه اتفاقاتي بيفته چرا بايد اينقدر دل شكستن و دروغ و...زياد باشه؟چرا بايد آدما به خون همديگه تشنه باشن؟چرا؟؟؟


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

مثل بارون..

وقتي كه بارون مياد وقتي كه به تك تك قطره هاش نگاه مي كنم راه و رسم عاشقي رو ياد ميگيرم.ياد ميگيرم توي دنيا هيچكس تنها نمياد وتنها نميره!با عشق ميادو با عشق ميره.مثل قطره هاي بارون.آره همين بارون خودمون.از اون بالا بالاها وقتي كه يكيشون بار سفر ميبنده همه به پاي همديگه بارهاشون رو مي بندن و راهي ميشن.وقتي كه به پايين ميرسن يعني لحظه ي مرگشون تقريبا همه با هم ميميرن.اول سعي دارن خودشون رو به جاهاي ديگه برسونن ولي ميبينن كه نه نميشه اينجا آخر خطه.اين جا همون آخر زندگي ما آدم ها هم حساب ميشه.ميبينيد خدا چقدر بزرگ و قدرتمنده!

قربونت برم خدا جون يعني زندگي منه انسان با يه قطره بارون يكيه؟آره يكيه.مگه اونا چيشون از ما كمتره؟اتفاقا اونا خيلي از ما بهترن اونا پاكن.ما با همين قطره هاي آبه كه وضو ميگيريم!

قطره هاي بارون هميشه با هم ميان به همين دليل هيچ وقت همديگه رو تنها نميزارن.آره اينه رسم روزگار.زندگي خلق خدا همشون مثل همه.فقط با اندكي كم و كاست در عشق ورزيدن!!!!!


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

امید....

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم....

 

به قول مایلی کهن: قربون برم خدارو.

یا حق


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

برای خودم...

نوشته ای از خودم برای خودم....!!!!این که چرا خودم برای خودم می نویسم شاید از تنهایی است .شاید از اینکه هیچکس باندازه ی خودم با خودم رو راست نیست.نه ...هیچکس باندازه ی خودم منو نمی شناسه و نمی دونه تو ی این دلم چی می گذره....

*********

کویر عزیزم...

گاهی وقتها توی بدترین مواقع فکر میکنی به بن بست رسیدی چیزی مثل عشق یا خود عشق از یک روزنه جاش رو توی دلت باز می کنه .

می پرسی عشق؟ و شماتت می کنی که باز هم عشق؟ مگر؟؟؟

من جواب می دهم آری عشق و دوباره عشق و هزار باره عشق . مگر چیزی بالاتر از این هم در عنصر انسان وجود دارد؟مگر چیزی متمایز از این هم هست که آدم بخاطرش عمری رو سرگردان باشه؟؟

می پرسی چه چیز عشق رو ؟و من جواب می دهم :

"مثل فیلنامه نوبت عاشقی مخملباف عاشق عشقم "...

یکی رو در دور دستهای آرزوهات دوست داشته باشی و با نازک خیالی خودت - گرچه هیچ اصلی و بنیانی نپذیرد- دوست داشته باشی و در خیالت به ریسمان عشقش آویخته شوی .


"مگه نمیشه من به درگاه تو متحصن بشم برای ایمان دوباره آوردن به خاک..."

می گویم چند روز پیش نامه ی معشوقی به عشقش رو از لابلای وب ها می خواندم .ایستادم دوباره و چند باره و شاید تا به امروز بیش از صد بار..

خدایا درون این دل چه گذاشته ای که بر خاکستر این آتش مانده از کاروان روزگاری با هم بودن هم مثل ققنوس ردای زندگی بر تن می کند ؟؟؟؟

و می پرسی لابد پس سهم تو از این همه چیست؟

و من می گویم تمسک بر اینکه هنوز چنین کسی هست و سر تحسین و کمر تکریم فرود آوردن...


دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 |

آه دنیا امان از دست تو..............

 

در امتداد ایــن لحظه ها

کسی می خواند نام مرا

خط به خط

دریغ و افسوس !!!

که باید رفت و نمانــد

 

دگر زمان ، زمان ماندن نیست

دگر جای ما٬  اینجا نیست.

زخود بیگانه گشتم

چه شب ها که با اندوه  بی تو گذشتند

 

حال آمدی وجان ودل می طلبی زمن ؟!

انگار سالهاست دوری

چرا که نمی دانی جانان را جانی دگر نیــست . . .

 

تو را چه شد ؟؟

بی هیچ نشانی

گریختی زمن و افتاد فاصله ها

حال دگر جز نام آشنای تو

چیزی  در خاطرم  نیست ...

آه عشقم تا اینجا بود...

لعنت به این دنیا


چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |

نامه........

برایت یک نوشته دارم نامه ایی که برای من ناتمام خواهد ماند اما برای تو یک تعجب بی جهت

در شهر من نوشته نانموده خوانی نامه نانوشته را شور کلامت بی پرده. بگویم از حالم٬ بی قرار مانند بهمن٬ شاپرکها مانند پروانه ها نیستند٬ جای جدید طلب نمی کنم از دل تو مثل خروار گوهر

شبیه چه شدم٬ شالم بلند است روحم تهی بی نگار نشدم و نمی شوم برکت از آن همه می خواهم صبر به عنوان دارم٬ یکی دیگر بگوید ادامه دارد این نامه


سه شنبه ششم مرداد 1388 |

ایرانیان در آن دنیا...با این طنز خواستم یه تنوعی تو وبلاگ باشه

می گن یه روز جبرئیل می ره پیش خدا گلایه می کنه که: آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک دار و آنچنانی می پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی کنن، می گن بدون بنز و بی ام و جایی نمی رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه: آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می کشه میگه: نگو که دلم خونه. این ایرانی ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون طرف به پا می کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!
  12.gif12.gif12.gif12.gif12.gif12.gif

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

من سفیر آرزوهای پر از غزلم.می دانم که می آیی منتظرت می مانم.

از اینسوی دنیا تا آنسو که تو آنجایی اگر قلبمان با هم باشد انگار همیشه کنار هم هستیم.

بر من احسان کن قلبت را به غریبه ها نبخش.با من بمان .مگر نمی خواستی با تو بمانم؟

قولت چه شد؟ احساست می کنم میدانم راه دور است اما قلبم به تو نزدیک است

آشیان کوچک قلبت را به غریبه ها نسپاری  ما برای عشقمان می مانیم..

 

 

 


پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |



زمان در گذر است و این ما هستیم که به خاطره ها خواهیم پیوست

خاطره ها همیشه جاودانه نخواهند ماند ..!!

مانند انسانی که در لجنزار غرور و تعصب خویش دست و پا می زند غرق خواهیم شد

سرنوشت چیزی جز وهم و توهم از پیش تعیین شده نیست ..

باری چگونه می توان با عشق و دوست داشتن کسی بازی کرد ..

آیا روزی با دوست داشتن تو بازی نخواهند کرد ......
سلام ممنون از اینکه به وبلاگ من سر زدید
××××××××××
گر کسی وصف او ز من پرسد
بی دل از بی نشان چه گوید باز؟

عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز
×××××××××
به نام خداوندی که هر چه داريم همه از اوست

عظمت همواره در انتظار چشمی است که او را ببيند و خوبی همواره در انتظار خردی که او را بشناسد و زيبايی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد
من آیدا هستم 23 سالمه و سرشار از احساسم عاشق صداقتم و از دروغ متنفرم اونایی که میخوان با من در ارتباط باشن به این آدرس مراجعه کنند:
nice_110_20@yahoo.com

ghogha_best_girl@yahoo.com
نازترین عکسهای ایرانی

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

بوی محرم به مشام میرسد
گل
ترافیک مغزی
دکتر شریعتی
عید غدیر خم مبارک
سلام به همه
عشق اساس زندگی
این پست را دختـــــرها بخـــوانند و پســــــــران بدانـــند ... !!!

به نام خداوند که هر چه داریم از اوست
آرش جون
امید
دختر یخی
آهنگ های زیبا و شنیدنی
پویا
گالری عکس های با کیفیت gallery pictures
تنهایی های احمد
بدون عشق هرگز
پزشكي
زیست شناسی
فرزانه جون
کد و آهنگ وبلاگ
میلاد جون
100%
بهترین سایت ایرانی همه چی پیدا میشه
1
سایت استاد شهریار
دانش فضایی
دهکده ی آموزش و دانلود ایرانیان
بیا ببین چیا هست
دختر تنها
شب مهتابی
عشق های کریستالی
جوکی جون
هر چی که بخوای هست
دوست گلم مهسا قوسی
بهترین سایت تفریحی
اسير قفس
لالالاو
عكس عكس عكس
ساعت تنهايي
گالری عکس همه نوع
دوستت دارم و با تو بودن را تصور می کنم
قالب های زیبا برای وبلاگ
جانورشناسی
هر چی بخوای پیدا میشه
انجمن جنوبگان
قالب های حرفه ای برای بلاگفا
آهنگ و قالب وبلاگ
كلبه ي كوچك من
قالب
عشق بی پایان
زيست شناسي تبريز
دانلود
سمان
تنها عشقم
sms
jojo
دوست گلم لیلا جون
دانلود نرم افزار و بازی موبایل
عاشق بي عشق
tarjome
rozgol
محصولات آرایشی و بهداشتی
حامد(آهنگ های قدیمی)
کدهای جاوا
سایت برای وبلاگ
کوچولوی شیطون (مهسا قوسی)
استاد عزيز و ارجمندم جناب آقاي دكتر مجيدي

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی



کلکسیون کدهای جاوا