تبليغاتX
ღ♥ღღبه کلبه ی کوچک من خوش آمدیدღღ♥ღ

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

ღ♥ღღبه کلبه ی کوچک من خوش آمدیدღღ♥ღ

به نــــــــــام نـــــــــــــامی نـــــــــــــــــام نــــــــــــــــــــماینده عشــــــــــــق


در سکوت همه چیز را میتوان یافت

در سکوت همه چیز هست و هیچ نیست در سکوت میتوان همه چیز را خواند وبه همه چیز رسید وسکوت صفحه سفیدی است که در آن میتوان به هر احساسی رسید درسکوت آرامشی است که تا عمق جان رخنه میکند وتا استخوان به پیش میرود وگاهی در سرا پرده آن طوفانیست به عظمت لامکان وچنان می تازد وبه پیش میرود که هیچکس .وهیچ چیز توان مقاومت نخواهد داشت ودر سکوت تکاپو وآرامشی است وصف ناشدنی.....


دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ،

 همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت...

اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ،

 او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد

آسمانی که زمانی ابری می شود

 چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود

آری ،

 تو برایم مانند همان آسمانی

یکی را دوست میدارم ،

او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است

پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ،

 ای مهتاب روشن بخش شبهای من ،

 ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ،

 ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من ،

با من باش چون که تو را دوست میدارم ،

 آری

تو را دوست میدارم

 فقط تو را…!

دوستای عزیز من یه وبلاگ هم برای همسر عزیزم طراحی کردم هر کی مایل باشه میتونه از اون هم بازدید کنه

آدرس:www.iyda2.blogfa.com

 


شنبه هجدهم مهر 1388 |

سلام دوستای گلم

از این شعر و دکلمه زیبای خسرو شکیبایی خیلی خوشم میاد

***

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

 

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن


شنبه هجدهم مهر 1388 |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که می دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


شنبه چهارم مهر 1388 |

وایسا دنیا

 

دلم خیلی گرفته.... این لحظه ها از اون لحظه هایی هستند که دوست داری

 تنها باشی و به هیچ چیز و هیچکس فکر نکنی.....از اون لحظه هایی که

مجبور میشی یه حقیقتی رو در پس گریه های بی وقفه ات پنهان

کنی.....ساکت باشی .... حرف نزنی.... نگاه نکنی ....آره دلم گرفته, مثله

 

پاییز.... خاموش و ملال انگیز....آفتاب نگاهم سرده سرد.....سرشار از غم و

از غصه لبریز....این لحظه درست یکی از اون لحظه های غم انگیز زندگیه که

 حتی با خدا هم قهری....از دنیا خسته ام....آره همون دنیایی که میگفتم

قشنگه!!...از همین دنیا خسته شدم از این دنیای قشنگی که چشم

مردمش رو روی همه چیز بسته!!.....چرا همه انقدر زود عوض میشن؟....چرا

 انقدر زود حرفاشون یادشون میره؟.... چرا کسی سر حرفش نمی مونه؟....چرا؟....

 من دیگه خسته شدم  

بسکه چشام بارونیه

از دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

همه حرف خوب می زنن

اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم  ته خط

قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم

دلو با خودت نبین

این همه چرخیدی و چرخووندی آخرش چی شد

اون بلیط شانست آخه بگو قسمت کی شد


شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

 تا حالا شده دلت اونقدر واسه کسی تنگ بشه که حاضر باشه واسه

یه لحظه دیدنش،زندگیت رو فدا کنی؟حس قشنگیه اما ادم رو داغون

میکنه.بدتر از اون اینه که بدونی ممکنه اونی که الان تو فکرشی

شایداصلا توی فکر تو نیست.سخته که ببینی داری قربانی یه

احساس پوچ میشی که اسمش عادته،همون عادتی که

شاید خیلی ها بهش میگن عشق!!!اما بازم خودت رو

به همون عادت دلخوش کنی!


شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

love is.....

 
 

 

نمی دونم کتاب کیم کازالی رو خوندید یا نه، کتاب عشق یعنی...!!!!!!!!!!!!!!

اما واقعا عشق یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

شاید حق با کیم کازالیه...

عشق یعنی...

وقتی اسم اون توی دفترت باشه.

چیزی که میتونه مسیر زندگیت رو عوض کنه.

چیزی برای همه امروزها و فرداها.

با هم زیر بارون خیس شدن.

شادی و خوشی.

وقتی بارون آدم رو رمانتیک میکنه.

در هر قدم زندگی همراه هم بودن.

منتظرش بمونی.

داشتن علایق مشترک.

ساختن پل نه دیوار.

بدونی در کجای شهر عشقی.

برای همدیگه هدیه خریدن.

یه تجربه فراموش نشدنی.

جذب شخصیتش بشی.

مایه قوت قلب.

توی یک مسیر رکاب زدن.

یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

یکی رو داشته باشی که بهت برسه.

روی دریای خوشبختی شناور بودن.

توی گوش هم زمزمه کردن.

اشتیاقی آتشین برای با هم بودن.

دست به دست هم دادن.

همه اون چیزی که بهش احتیاج دارین. 

و ...

 

به نظر شما عشق یعنی....!

 


دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |

سلام من هنوز نوشتن تو این وب رو دوست دارم

باید چیزی بنویسم که اگر ننویسم روزم شب نخواهد شد... و به قول سهراب تا شقایق هست زندگی باید کرد

منتظرم....

حال همه ی پرنده ها خوب است

فقط خیال کوچ پرستو ها

گاهی دستمالم را

                  مرطوب می کند

 حالا حتما باید چیزی بنویسم

مثلا خاطره ای

              رویایی

              و یا حتی گلایه ای

اما تا یادم نرفته بنویسم

زمین اینجا کنار من نشسته

و پاهایش را

        به اندازه ی تمام گلیم های جهان درازتر کرده

                               و من چقدر نگرانم

بگذریم حالا اگر قرار باشد

            همه ی چیز ها را

                            همان طوری که هست بنویسیم

           باید بنویسم

                           دریا تا بالای قوزک پای من دریاست

                                  و آسمان

در قیل و قال پرنده های مهاجر

              گیج می خورد

                    و من چقدر نگرانم

دریا       موج      دریا     موج      دریا

این حرف ها را تا همیشه تکرار کن

       و اصلاْ فکر نکن که روزی من

              روی ساحل شنی نوشته بودم

              موج ها هیچ جایی نمی روند

                  فقط همدیگر را هُل می دهند !

                  و دریا که حرف های مرا پاک کرده بود و

      من که یاد گرفته بودم

              دیگر نگران نباشم

      و شب خواب دیده بودم

        دنیا

         به اندازه ی کفش های من کوچک بود

                                 و بود !

اگر دوستان ناراحت نمیشن ؟؟؟

فقط همین.....


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

آسمان های تو آبی رنگی گرمای اش را از دست داده است

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی

بر زمین تو، باران، چهره ی عشق های ات را پر آبله می کند

پرندگان ات همه مرده اند

در صحرائی بی سایه و بی پرنده زنده گی می کنی

آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود.

 دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است

خدایان همه آسمان های ات

                                     بر خاک افتاده اند

چون کودکی

بی پناه  و تنها مانده ای

از وحشت می خندی

و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

 

این است انسانی که از خود ساخته ای

از انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم.

 

 

دوشادوش زنده گی

در همه نبردها جنگیده بودی

نفرین خدایان در تو کارگر نبود

و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائی

به زانو در می آوری.

 

آیا تو جلوه ی روشنی از تقدیر مصنوع انسان های قرن مائی؟ -

انسانی که من دوست می داشتم

که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست

قلب ات پر از اندوه است.

 

می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بیش از زندگی

از عشق بیش از هر دو می ترسی.

 

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار خود

از یاد

می بری.


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

امروز چهارشنبه ساعت 2:27 اوج بیخوابی ...

تکرار تابستان نیست. هر روز روز تازه ای است برای کهنه شدن. این من ام. تنها بازمانده از خودم. بی هیچ فکر قبلی یا قصدی دارم این پست رو شروع می کنم به نوشتن. بی آنکه اندیشه ای در این مغز پر دود نهفته باشه. تو ادبیات به این کار می گن جریان سیال ذهن. یعنی همینجوری شروع کنی به نوشتن و ناخودآگاه، فطرت آموخته های قبلی ت یا هر چیزی که در اختیار خود آگاهت نیست بزنه بیرون.

چند هفته است که دارم می بینم مردم، نه توی خواب که ساعت ۱۲ ظهر یا ۵ بعد از ظهر یا هر وقتی که بیدارم و دارم واقعیت زندگی سراپا فراز سراپا فرود خودم رو می بینم. سعی نکن به حالت هایی که داشتی نسبتش بدی و سریع نسخه ی تعیین تکلیف شده ی حالم رو بپیچی. یا حتی تو ذهنت نسبت به این پست عکس العمل نشون بدی یا از حرفام نتیجه بگیری یا بخوای قضاوت کنی. چون هرگز بلایی که سر خودم آوردم نه سرت اومده نه می تونی سر خودت بیاری.

شد دو تا پاراگراف تا اینجا و هنوز راضی نیستم. هر موقع راضی شدم بهت می گم. کنه مطلب اینکه من اصلا نمی دونم میای به اینجا سر بزنی یا نه. اما اگه نمی آی که این چند تا حرف هم می مونه یادگاری. اگه میای باید بگم هم حق داری هم نه، هم جفتشون هم هیچکدومشون. الان کمی مکث کردم در نوشتن، داشتم به این فکر می کردم که جاهایی از چیزی که تو ذهنم میاد رو سانسور کنم، اما دارم می بینم چیزی جز یه تیکه از خودم نمونده که نگون بختانه یا نیکبختانه صادق ترین قسمت من بوده و فعلا هست. دارم صدای موسیقی وبلاگ س.ن رو می شنوم. راستشو بخوای از مطالبش احساس قی کردن می گیرم مودبانه ش می شه اشمئزاز، اما موسیقی متن وبلاگشو خیلی دوست دارم.

آه... یه آهی کشیدم که بوی خودم ازش بلند شد. چنان وحشتناکه که چند ماهه دیگه با کسی معاشرت نمی کنم. یا اگه این چند روزه آینده تصمیم به معاشرت گرفتم می خوام بوگیر ببندم سر مغزم تا ملت مثل من وقتی دارم شبا از شدت عصبیت بالا میارم، بالا نیارن. تو کم استعداد ترین بنده ی خدا برای داشتن یه شوهر خوب، یه دوست پسر خوب یا کسی که دوستت داشته باشه هستی! ( یه خورده لبخند گوشه خشک لب هام رو گرفت )

راستشو بخوای بعد این همه مدت نسبتا طولانی که ازت دور شدم، وقتی بهت فکر می کنم می بینم هنوزم نمی تونی احساست رو بیان کنی، ازش مراقبت کنی یا دفاع کنی. بماند که من هم خیلی پاره پوره می چسبوندم عکسای تو ذهن و دلم رو اونم به زور رو دیوارای مغزت و شاید قلبت. اونایی که به جز چند تا کلیشه تو ذهنشون ندارن اینجور مواقع سریعا می گن: " هر چی بوده گذشته "

اما به این مومنم که هیچ چی نمی گذره فقط می مونه اگه توجه نکنی خشک میشه مثل یه لکه ی خون بزرگ و غلیظ که دور چشمت رو گرفته. اگه بهش آب نزنی نشوریش، مجبوری با چشمای بسته یا تصمیم بگیری تا آخر عمرت بخوابی یا با چشمای بسته خودت رو بزنی به دیوارای خیابون و شهر و دنیا. مردمی هم که می بینندت یا تصمیم بگیرن که دلشون چند تا لحظه ی کوتاه به اشتباه برات بسوزه یا بخندن و حرفت کنند بچسبوندت گوشه ی دهنشون که دائما می جنبه تا ارضاشون کنه.

شد سه تا پاراگراف و من هنوز راضی نیستم از جریان سیال ذهن چهارشنبه ۲۱ مرداد ماهم. چقدر بد می کنیم با روزهامون وقتی تقسیمشون می کنیم به واحد های مساوی و روشون اسم هم می ذاریم. شنبه یکشنبه دوشنبه مرداد آذر فروردین بیست و یک و سیزده... از خودم می پرسم اگه تقسیمشون نمی کردیم ممکن بود تا ابد ادامه داشته باشه؟ جوابم رو دوست دارم آره بگم. چرا که نه هم دوست دارم بگم. چون مطمئنم اتفاقات هستند که روزها رو می سازند نه تقویم ها. اما همین اتفاقات خود ما رو هم می سازند. تجلی خاطراتیم همه مون. چه خوب چه بد. چه زشت چه زیبا. کاش: کاش اون شب تا صبح هرگز با خورشید تموم نمی شد. شاید به خاطر همون شبه که روز رو نفرین کردم و روزها هیچ کاری ازم بر نمیاد. برعکس شب ها می نویسم. می زنم. می خونم. گریه می کنم. دعا می کنم برای پرنده ی قلبم. دها می کنم برای انسانیت که حتی منم دارم می رم تو فهرست قاتل هاش.

سخت پیر می شیم. خیلی سخت. مخصوصا می گم من که پیر کردن خودم از عادات فکری منه. و فکرم همیشه باهام. احساس می کنم مطلب دارم از دستم در میره ولی اهمیتی نمی دمو پس اگه بی ربط می نویسم تو با ربط بخون. چند هفته ست که مرز روزها و شب ها رو گم کردم. می تونم خورشید رو ببینم که داره جون می کنه خودشو می کشه بالا و سینه کشون می ره تا فرق آسمون. بعد عین مست ها از اون بالا سر می خوره و میفته پایین تا ماه در میاد. ماه. ماه تخلص شعری منه می دونستی؟ آرزو این تخلص رو خیلی دوست داشت... ماه... چقدر حس خوبیه ماه کسی باشی... یا کسی باشی که کسی ماهت ببینه... بماند که هم ماه هم خورشید از اجرام منظومه ی شمسی اند و فقط با اراجیف امثال من معنی خوب می گیرند.

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی     آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی

ای بابا چقدر ما آدم ها دوست داریم معنی بدیم و معنی نگیریم. ما آدم ها... آدم ها دو دسته بیشتر نیستند، یه دسته اونایی که فکر می کنند از بقیه جدان یه دسته هم اونایی که فکر می کنند از بقیه جدا نیستند. هر دو دسته به ضعم من در اشتباه. چون نهایتا هر کسی حرف ناپخته ی خودش رو می زنه و می میره. نمی دونم باید از زندگیم پشیمون باشم یا نباشم. چون همه چی رو یا بهتر بگم حقیقت رو نمی دونم( اگه باشه ) تفلسف و تئوریک نگاه کردن رو هم که گذاشتم کنار. چیزی که از خدا خواسته بودم ( اگر ارزش داشته براش یا نداشته ) همون لیوان چایی بود و میز شب و همصحبتی که سکوت رو خوب بلد بود و دیوونه ی روبه رویی ش بود... نه ظرف کریستالی نه قسط ماشین ظرف شویی که ماحصل ته مونده های غذام رو بشوره و وقت مهمونی بره تو چشم فامیلا!

هر کاری کردم برای این بود... اما هرکسی اومد نخواست یا نتونست... یا ندید یا نخواست ببینه... یا من نبود یا منم نشد... یا دوست داشت لکه بذاره تقدیرا رو چشمش تا خشک بشه و از فردا صبح چشماشو بسته نگه داره و بخوابه...

خیلی بیش از اوصافی که بلدم می تونم پوچی بعد از نشدن این آرزوی دیرینه رو توصیف کنم اما به جای کلی حرف دوست دارم تنها بنویسم: وقتی عشق ( تعریف خودم: همون لیوان چایی بود و میز شب و همصحبتی که سکوت رو خوب بلد بود و دیوونه ی روبه رویی ش بود... نه ظرف کریستالی نه قسط ماشین ظرف شویی که ماحصل ته مونده های غذام رو بشوره و وقت مهمونی بره تو چشم فامیلا! نه شهرت نه قدرت متواتر نه ترقی روز شمار سرمایه و اشائه ی فرهنگ و ترویج مبارزه و ... ) رو از دست می دی یا نمی تونی دیگه امیدی برای بدست آوردنش داشته باشی همه چی یه دروغ محضه! نفس کشیدن خواستن تونستن دوزخ برزخ شنیدن دیدن دوست داشتن به دست آوردن از دست دادن شکست پیروزی و هر چیزی

تا حدودی راضی شدم از جریان سیال ذهنم

آدم ها برای اینکه کمی راحت شن دوست دارند سریع کلمه ای به حالی رو که دارند بچسبونند و با این کار تمدد اعصاب و تصمیم گیری برای فراموشی داشته باشند. من اما این بار این کار رو نمی کنم. نه می خوام توجیه کنم نه کسی هست که توجیه بشه. نه توضیحی نه کلامی. خاموش می شم برای ابد. خاموش می شم برای همیشه. برای روز هایی که شماره ندارند و تو سال و ماه و ساعت تقسیم نمی شند. تنها چیزی که می دونم اینه که:

همه مون بی تقصیریم. بدون استثنا. حتی من. حتی تو. حتی همه.

 


چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |

میدانم...

ي دانم همان كه دوستم دارد برايم بي قرار است.
مي دانم سر راه چشم انتظارم ايستاده.مي دانم عاشق نم نم باران و سكوت صحرا است.

مي دانم عاشق نعره هاي رودخانه است.

ميدانم...

دوست دارم پرنده اي شوم و به آن سوي آب پرواز كنم.آن گاه در درياي دلت شنا كنم.

اي ياور و مونس تنهاييم تو همان كسي هستي كه تنهايي را همچون ابري ناتوان از آسمان آبي قلبم كنار زدي.

زماني كه برق چشمانت را از اعماق نگاهت گرمي دستانت و لبخند دلنشينت كه همواره آرام بخش دل بي تابم بوده دريافتم ديگر خوني در رگهايم وجود ندارد و تنها عشق توست كه در رگهايم جاري است.

زماني كه تو را مي بينم سست مي شوم آرام و قرار ندارم هر كار مي كنم نمي توانم چشمان خيره ام را پايين بياورم.به جاي آنكه اعضاي بدنم در اختيار مغزم باشند تنها از يك لخته خون عاشق فرمان مي گيرند و اين تنها علت كشش عشق توست.

به تو مي انديشم كه بهتريني تو كه هميشه دور از من و در قلب مني!

تو كه همانند فرشته ها رسم دل شكستن را نمي داني.

من در جاده ي پر پيچ و خم زندگي ايستاده ام تا بيايي.

بيايي تا تك ستاره ي قلبم را به سوي ابرهاي انتظار ببري.چشمانم را به آسماني كه خدايت در آن است دوخته ام و دست هاي خسته ام را به سوي او دراز كرده ام و از او مي خواهم كه بيايي و مرا كه تنها در جاده هاي زندگي مانده ام را با خود ببري.

ببري به سرزمين آب هاي نقره اي به سرزمين آرزوهاي شيرين به سرزمين گل هاي عشق.

به اميد آن روز كه ردپايمان را در كنار تك درخت عشق بگذاريم.


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

چه دنیایی..

چه دنيايي!!يه دنيا پر از دروغ ريا دورويي.....و هر چيزي كه دوست داشته باشي توش هست.اماخداييش تا حالا يه چيز خوب كه توجه همه رو به خودش جلب كرده باشه توش پيدا كردين؟؟؟

ميدونم ديگه نه!

لحظه ها وروزهاي اول وقتي كه يه نوزاد به دنيا مياد اونايي كه رنج دنيا كشيدن ميگن:طفلك چه گناهي كرده بود كه بايد پاشو توي اين دنياي كثيف ميذاشت!خدا به دادش برسه!

اصلا كي ميدونه فردا زندست يا مرده؟كي ميدونه بهشت ميره يا جهنم؟كي ميدونه قراره چه كاره بشه؟كي ميدونه خوشبخت ميشه يا بدبخت؟كي ميدونه..........؟

هميشه ميگم اين چه دنيايي كه ما نميدونيم قراره يك ثانيه بعد چه اتفاقي بيفته ولي ميدونيم آخرآخرقراره بريم يه دنياي ديگه.اصلا اگه همه ميدونن قيامت ميخواد چه اتفاقاتي بيفته چرا بايد اينقدر دل شكستن و دروغ و...زياد باشه؟چرا بايد آدما به خون همديگه تشنه باشن؟چرا؟؟؟


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

مثل بارون..

وقتي كه بارون مياد وقتي كه به تك تك قطره هاش نگاه مي كنم راه و رسم عاشقي رو ياد ميگيرم.ياد ميگيرم توي دنيا هيچكس تنها نمياد وتنها نميره!با عشق ميادو با عشق ميره.مثل قطره هاي بارون.آره همين بارون خودمون.از اون بالا بالاها وقتي كه يكيشون بار سفر ميبنده همه به پاي همديگه بارهاشون رو مي بندن و راهي ميشن.وقتي كه به پايين ميرسن يعني لحظه ي مرگشون تقريبا همه با هم ميميرن.اول سعي دارن خودشون رو به جاهاي ديگه برسونن ولي ميبينن كه نه نميشه اينجا آخر خطه.اين جا همون آخر زندگي ما آدم ها هم حساب ميشه.ميبينيد خدا چقدر بزرگ و قدرتمنده!

قربونت برم خدا جون يعني زندگي منه انسان با يه قطره بارون يكيه؟آره يكيه.مگه اونا چيشون از ما كمتره؟اتفاقا اونا خيلي از ما بهترن اونا پاكن.ما با همين قطره هاي آبه كه وضو ميگيريم!

قطره هاي بارون هميشه با هم ميان به همين دليل هيچ وقت همديگه رو تنها نميزارن.آره اينه رسم روزگار.زندگي خلق خدا همشون مثل همه.فقط با اندكي كم و كاست در عشق ورزيدن!!!!!


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

امید....

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم....

 

به قول مایلی کهن: قربون برم خدارو.

یا حق


شنبه هفدهم مرداد 1388 |

برای خودم...

نوشته ای از خودم برای خودم....!!!!این که چرا خودم برای خودم می نویسم شاید از تنهایی است .شاید از اینکه هیچکس باندازه ی خودم با خودم رو راست نیست.نه ...هیچکس باندازه ی خودم منو نمی شناسه و نمی دونه تو ی این دلم چی می گذره....

*********

کویر عزیزم...

گاهی وقتها توی بدترین مواقع فکر میکنی به بن بست رسیدی چیزی مثل عشق یا خود عشق از یک روزنه جاش رو توی دلت باز می کنه .

می پرسی عشق؟ و شماتت می کنی که باز هم عشق؟ مگر؟؟؟

من جواب می دهم آری عشق و دوباره عشق و هزار باره عشق . مگر چیزی بالاتر از این هم در عنصر انسان وجود دارد؟مگر چیزی متمایز از این هم هست که آدم بخاطرش عمری رو سرگردان باشه؟؟

می پرسی چه چیز عشق رو ؟و من جواب می دهم :

"مثل فیلنامه نوبت عاشقی مخملباف عاشق عشقم "...

یکی رو در دور دستهای آرزوهات دوست داشته باشی و با نازک خیالی خودت - گرچه هیچ اصلی و بنیانی نپذیرد- دوست داشته باشی و در خیالت به ریسمان عشقش آویخته شوی .


"مگه نمیشه من به درگاه تو متحصن بشم برای ایمان دوباره آوردن به خاک..."

می گویم چند روز پیش نامه ی معشوقی به عشقش رو از لابلای وب ها می خواندم .ایستادم دوباره و چند باره و شاید تا به امروز بیش از صد بار..

خدایا درون این دل چه گذاشته ای که بر خاکستر این آتش مانده از کاروان روزگاری با هم بودن هم مثل ققنوس ردای زندگی بر تن می کند ؟؟؟؟

و می پرسی لابد پس سهم تو از این همه چیست؟

و من می گویم تمسک بر اینکه هنوز چنین کسی هست و سر تحسین و کمر تکریم فرود آوردن...


دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 |

آه دنیا امان از دست تو..............

 

در امتداد ایــن لحظه ها

کسی می خواند نام مرا

خط به خط

دریغ و افسوس !!!

که باید رفت و نمانــد

 

دگر زمان ، زمان ماندن نیست

دگر جای ما٬  اینجا نیست.

زخود بیگانه گشتم

چه شب ها که با اندوه  بی تو گذشتند

 

حال آمدی وجان ودل می طلبی زمن ؟!

انگار سالهاست دوری

چرا که نمی دانی جانان را جانی دگر نیــست . . .

 

تو را چه شد ؟؟

بی هیچ نشانی

گریختی زمن و افتاد فاصله ها

حال دگر جز نام آشنای تو

چیزی  در خاطرم  نیست ...

آه عشقم تا اینجا بود...

لعنت به این دنیا


چهارشنبه هفتم مرداد 1388 |

نامه........

برایت یک نوشته دارم نامه ایی که برای من ناتمام خواهد ماند اما برای تو یک تعجب بی جهت

در شهر من نوشته نانموده خوانی نامه نانوشته را شور کلامت بی پرده. بگویم از حالم٬ بی قرار مانند بهمن٬ شاپرکها مانند پروانه ها نیستند٬ جای جدید طلب نمی کنم از دل تو مثل خروار گوهر

شبیه چه شدم٬ شالم بلند است روحم تهی بی نگار نشدم و نمی شوم برکت از آن همه می خواهم صبر به عنوان دارم٬ یکی دیگر بگوید ادامه دارد این نامه


سه شنبه ششم مرداد 1388 |

ایرانیان در آن دنیا...با این طنز خواستم یه تنوعی تو وبلاگ باشه

می گن یه روز جبرئیل می ره پیش خدا گلایه می کنه که: آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک دار و آنچنانی می پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی کنن، می گن بدون بنز و بی ام و جایی نمی رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه: آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می کشه میگه: نگو که دلم خونه. این ایرانی ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون طرف به پا می کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!
  12.gif12.gif12.gif12.gif12.gif12.gif

شنبه بیست و هفتم تیر 1388 |

من سفیر آرزوهای پر از غزلم.می دانم که می آیی منتظرت می مانم.

از اینسوی دنیا تا آنسو که تو آنجایی اگر قلبمان با هم باشد انگار همیشه کنار هم هستیم.

بر من احسان کن قلبت را به غریبه ها نبخش.با من بمان .مگر نمی خواستی با تو بمانم؟

قولت چه شد؟ احساست می کنم میدانم راه دور است اما قلبم به تو نزدیک است

آشیان کوچک قلبت را به غریبه ها نسپاری  ما برای عشقمان می مانیم..

 

 

 


پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 |

اندکی فکر کن

اندکی فکر کن

 

به آنهایی فکر 

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه وخداحافظی را نیافتند

به آنهایی فکر کن هنگام خروج از خانه گفتند :روز خوبی داشته باشی   وهرگز روزشان شب نشد

به بچه هایی فکر کن که گفتند:مامان زود برگرد واکنون نشسته اند وهنوز انتظار میکشند

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارندو ای کاش زودتر این موضوع را میدانستند

 


پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |

فصل بدبختی

سلام به همه خوبیییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که اصلا خوب نیستم !!!!!چرااا؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب معلومه دیگه تو این فصل امتحانا یا بهتره بگم فصل  حال

گیری کی حال و حوصله داره......

به خدا دیروز به مامانم میگفتم دیگه این لیسانسرو بگیرم من غلط بکنم درس بخونم بابا چه درسی آخه چه ارشدی گور بابای ارشد...

ما رفتیم که ۱۰ تیر بیایم تو رو خدا دعام کنین این ترمم افتضاح سخته

فدای همتون دوستون دارم نظر یادتون نره

بای بای

 


دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |

اصولا وبلاگ گردي حس خوبي دارد.
وبلاگش دري وري نباشد خوبست. اينكه توي بلاگفا بنويسي يا ورد پرس يا بلاگ اسپات يا پرشين بلاگ فرق زيادي نمي كند. دري وري اش را هم مي شود هر جايي نوشت، درست و درمانش را هم مي شود ...
من وقتي نوشته خوبي را مي خوانم خوشحال مي شوم. وقتي شما را به يك لينك در خواندنش شريك مي كنم هم خوشحال مي شوم.
اصولا پيوندهاي مستقيم را به شر كردن و گودر و اينها ترجيح مي دهم. يك كمي خشكند. بي روح و ريز و سردند. نوشته هاي هر وبلاگي با قالب وبلاگش روح مي گيرد و من هميشه ترجيح مي دهم نوشته ها را توي وبلاگها بخوانم.
وقتي توي وبلاگ مي خواني احساس مي كني به نويسنده نزديكتري. اصلا شايد لازم ببيني چيزي بگويي ، اظهار نظري كني، فحشي چيزي ... گوگل ريدر كه كامنت ندارد!


مرتبط:
دارم وبلاگ گردي مي كنم. يك عالمه صفحه مختلف باز كرده ام و دارم موزيك گوش مي دهم.
چند لحظه بعد يك ريتم دوپس دوپسي به موزيكم اضافه مي شود و چيزي نمي گذرد كه يك موزيك بي كلام ملايم هم وارد مي شود.
من مي مانم و اين صفحاتي كه نمي دانم كدامشان را ببندم تا اين صداهاي قر و قاطي قطع شود.
بعد از نثار كردن چند كلمه محترمانه بر روح نويسنده وبلاگ و والدين گرامي اش اصلا حوصله نمي كنم بگردم ببينم كدامشان را بايد ببندم. از يك كنار شروع مي كنم به بستن... حيف بودند بعضي صفحاتم :(
نكنيد اين كار را...

 

1)
انگشت آغشته به كرم را روي صورتم مي كشم. تعجب مي كنم كه اينقدر نرم شده است. بويش هم انگار كمي تغيير كرده. يك طرف صورتم را كه كرم مي زنم مي بينم يك تيوب آشنا هم كمي آنطرف تر است... پس يعني اينكه من مي زنم مرطوب كننده نيست ؟! يك دفعه جيغم به هوا مي رود. كرم ترك پاست . صد بار گفتم اينقدر اينها را شبيه هم درست نكنيد!

2)
از سري مجموعه اغفال شدگان اينكه تمام دكه مطبوعات را نگاه مي كنم و اصلا هم قصد خريد ندارم فقط با خودم مي گويم حداقل بايستم نگاه كنم ...تيترها را مي خوانم و زير لب غرغر مي كنم : " جومونگ امپراتور قلبها" !! و ...
 اما خب بازيگر محبوبم (اسمش را نمي گويم كه مثل بنيامين به جانش نيفتيد) چسبيده است بالاي بالاي دكه خب !
 قبل از اينكه بگذارمش توي كيفم ورقي ميزنم. پسر نوجوان از كنارم كه رد مي شود مي گويد: ببين عكس منو روي جلدش چاپ كردن!

3)
استاد عزيز! غلط كردم گفتم خوبست فراموش مي كني ايميل بزني. جان مادرت بزن ايميل را و من را اينقدر نكِش دانشگاه. حوصله ام را سر بردي .

4)
خواهرم مجله به دست ولو شده كف اتاق. يكي يكي صفحات را نشانم ميدهد: اينو بخونم؟قشنگه؟
اين را هر 5 دقيقه مي پرسد... آخر هم حوصله نمي كند، فقط تيترها را مي خواند و عكسهايش را نگاه مي كند. به صفحه آخر كه مي رسد عنوان كميك استريپ را با صداي بلند مي خواند: " من گوساله ام"
مجله را از دستش مي گيرم و مي اندازم روي ميز: خوشبختم منم آیدام. پاشو برو بابا

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |

ماهی و آب

یکی بود،یکی نبود.خانه ای بود که آدم های زیادی در آن،هم چراغ وهم سفره بودند.

حیاط این خانه حوضی داشت ،با کاشی های آبی زلال ِزلالِ زلال ؛ویک ماهی

 

ماهی ،کنار کاشی آبی ،برای ماهِ داخل حوض ،آرام آرام آواز می خواند:

-«ماه!

         ماه!

               ماه!

امشب دیگه از کدوم راه نقره ای کنار من اومدی؟

ای کاش می شد واسه همیشه پیشم بمونی.»

 

ماه چیزی نگفت فقط؛لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.

 

 

-«ماه!

          ماه!

               ماه!

ای کاش می شد

دست منو بگیری وببری جایی که همش شب باشه؛

مثل شب قطب ،هرچند یخ می زنم.»

 

ماه چیزی نگفت.فقط؛ لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.

 

-«ماه!

         ماه!

             ماه!

آخ که اگه تو منوببری ،این خورشید وآسمون وستاره ها

حتا همین سایه های بلند وکوتاه ،می بینند که من کنار تو،

با این بدنِ گردِنقره ایت،تا همیشه هستم.»

 

ماه ،باز هم چیزی نگفت .فقط؛لبخندی گوشه ی لب هایش پیدا بود.

 

ماهی ،همین طور دورِماهِ داخل حوض،می گشت و می گشت و فربان ،صدقه اش می رفت.

یک دفعه آسمان سرفه ای کرد.ماهی به اطرافش نگاه کرد.

سایه ای پهن ،روی آب به طرف شان می غلتید.

 

در همین موقع ،باد با دست های زمختش ،روی آب حوض چنگ انداخت و

ماه...

رفت...

 

ماهی ،هر چقدر این طرف وآن طرف را گشت ،خبری از ماه پیدا نکرد.

انگار بخار شده و به آسمان رفته بود.

 

هر چقدر نالید

التماس کرد

فایده ای نداشت

 

از آسمان

چند قطره

روی آب چکید.

 

صبح وقتی آفتاب پیدا شد:ماهی ، روی کاشی پاشویه افتاده بود.اما شب،

وقتی چادر سیاهش را سر کرد.در دلِ ماه -وسط آسمان- عکس یک ماهی افتاده بود.

 


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |

ببخشید! می شه یه کم برید اونور تر...اینجا زندگیه منه!

 

پنجره ی اتاق بازه و پرده ی حریر چروک سفید با اون اشکال نارنجی رنگ مدام تا کنار سجاده میاد و بر می گرده.

صدای جوجه کبوتر هایی که چند وقتیه مهمون ایوون اتاقم شدن تنها صداییه که منو به خودم میاره تا بفهمم یک ساعتی می شه بین دو تا نماز توقف کردم و تسبیح به دست زل زدم به شیشه ی عطر ورساچی توی کتابخونه.

اینجا همیشه بهترین فرصت برای فکر کردنه،فکر کردن به همه ی آدمهایی که یه جوری از یه روزنه ای خودشونو می اندازن توی زندگیت.

اومدن و رفتن آدما تو بازی زندگی تو، پیچیده ترین اتفاق هستیه که هیچ جوری نمی تونی حیرت و شگفت زدگیتو از این بابت پنهان کنی.

دنیا خیلی کوچیکه اگرچه خیلی بزرگه. هیچ کس هیچ وقت نمی تونه بفهمه چرا میون این همه آدم کلاف زندگیش به کلاف زندگی تو گره خورده.

اینکه چه سلسله اتفاقاتی می افته تا یه نفر یه گوشه ی زندگی تو وایسه_حتی اگر هیچ وقت از جاش تکون نخوره_ آنچنان گیج و منگت می کنه که اگه جیک جیک جوجه کبوترها به خودت نیاردت، ممکنه کلتو بکوبی به دیوار!

شاید اون آدما هیچ وقت با تو حتی یه کلمه هم حرف نزنن یا اصلا تو رو نشناسن یا حتی ندونن که تو اونارو می شناسی ، اما وجودشون زندگی تو رو یه رنگ دیگه ای می کنه. شگفتیش هم همینجاست:

اینکه یه نفر بدون اینکه خودش بدونه، بدون اینکه خودش بخواد،یه جای زندگی تو وا می سه و هیچ وقت نمی فهمه اونجایی که ایستاده یه گوشه از زندگی توئه....


شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهیم

سلام سلام به همه ی دوستای خوبی که می یان و سری به وبلاگ من می زنن.

اصلا نمی دونم امروز چمه؟؟؟؟

اصلا نمی دونم چرا اومدم تا مطلب جدیدی بذارم.

یه جورایی حس کردم باید بنویسم با اینکه الان اصلا وقت وب گردی و آپ کردن نیست اما سریع کامپیوترمورو باز کردم و شروع کردم به نوشتن مثل همیشه بدون فکر و فقط از روی احساس

از روی احساسی که بیشتر  تحت تاثیر وجدان درونیش هست تا  منطقش...

این یه ماه اخیر چه قدر من گناه داشتم.

خدا جونم شکرت شکرت شکرت ۱۰۰ هزار مرتبه شکرت

اما اینکه نشد  که....

هی من تلاش می کنم که پاک باشم و صاف صاف عین آیینه که تو رو بیشتر از همیشه حس کنم اما تو  

هی امتحانهای سنگینتری جلوی پام می ذاری؟؟

امتحانهایی که واسه پاس کردنشون باید ببین دو راهی آره یا نه قرار بگیرم...

دو راهی هایی که فقط خودت آره آره تنها خودت می تونی راهنمام باشی ...

به قول حافظ: هر که در این بزم مقربتر است      جام بلا بیشترش می دهیم

خدا رو شکر می کنم که باز تو رو داشتم خدا جونم مرسی که هستی در کنار فرشته ی مهربون و آرامش بخشت که خیلی دوسش دارم.

خدایا ازت فقط  آرامش می خوام دیگه بسه قصه های عجیب غریب... خداییش اگه فیلم زندگیم رو بسازم رو دست همه ی فیلم های هالیوودی و اسکار دار می زنه از بس که ....

خدا جونم نمی خوام آدمهای دور و برم بهم انرژی منفی  بدن و من رو از راهی که تو بهم یاد دادی که با اون به تو برسم دور کنن.

خدا جونم خیلی دوستت دارم می دونی چرا؟

چون وقتی اون روز صبح که داشتم به خاطر تهمت های یه آدم نسبتا بد گریه می کردم تو به من گفتی که :

در اون روز که بدکاران را در آتش دوزخ می اندازیم آنها  در آنجا می گویند پس آنها که جزء اشرار بودند کجا هستند؟ آنها که از ما بدتر بودند.حتما آنها در قسمت دیگه ای از این دوزخ هستن  اما آنها غافل از این هستند که آن اشرار اصلا در آتش دوزخ نیستن و در بهشت ابدی به سر می برن

خدا جونم ممنونم از اینکه همیشه با قرآن راهنماییم میکنی که چه کاری درسته و چه کاری اشتباه...

ممنونم ازت که یه دوست و یه همراه خوب بهم دادی که همیشه پا به پای من هست یار همیشگیه منه می دونم...

میدونی چرا اینقدر با اطمینان حرف می زنم ...

چون اون فرشته رو تو برام فرستادی

خدایا شکرت شکرت

میدونی چرا؟؟

چون فهمیدم که خانواده چه ارزش زیادی داره....

درس های زندگیم رو در کنار فرشته ی زمینیم یکی یکی دارم یاد می گیرم پشتمون باش

دوستت داریم.


جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |

خدا جونم

خدا جونمم می دونم هستی همین جایی

جای دوری نیستی چون خودت گفتی : من از رگ گردن هم به شما نزدیکترم

چه آرامشی ...

عاشقتم

اما می دونم که تو رسم عاشقی تو از من عاشقتری

حتی اگه جمله هام تو وبلاگم تکراری باشه باز هم می گم

می گم و می گم  که :

آرامش بخشترین آرامش بخش زندگیم تویی و تنها تویی

یادته سال پیش یه حس آرامش بخش و شادی بخش بهم دادی ...

دوسش داشتم اما عین بچه هایی  که قدر چیزایی که دارن رو نمی دونن ناز می کردم و قدرشو نمی دونستم  بعضی اوقاتم زیر میزی می گفتم خدا جونم نمی شد این حس تو وجود یکی دیگه بود؟؟؟بد نمی شداااا

چه حس دوست داشتنی ....

هووووم آدم حس زنده بودن می کنه

اما من رو تنها کرده

اه نمی خوام

اه برو نمی خوام باشی

حالا تو باشی نباشی هم فرقی می کنه

تا اینکه یه روز...

وای خدای من

کوش ش ش ش ؟؟؟؟؟.

ررررررفت!!!!.

خدا جونم برش گردون.

برو بابا خراب کردی خدا هم ازت گرفتش .

حالا من موندمو در حسرت بدست اوردن یه حس خیلی خیلی زیبا که به همه ی دنیا می ارزید.

حالا اون حس شبیه به گمشده ی من شده بود که برای به دست اوردنش حاظر بودم از صفر شروع کنم

پس ناامید نشدم و مطمئن بودم که خدا اون حس زیبا رو دوباره بهم بر می گردونه

پس دوباره از صفر شروع کردم ...

حس می کردم این بار مسیرم سنگین تره پس سعی خودم رو می کنم

سعی کردم اونقدر پاک بشم که اون رو دوباره پیدا کنم.

تا اینکه یه روز ...

خدایا این حس چه آشناست

چه قدر شبیه به گمشده ی منه

چه حس آرامشی .... چه حس شادی بخشی

خدایا اما این باررررررر

اون رو حس میکنم  اما می تونم ببینمش

خدایا اون رو تو وجود یکی دیگه گذاشتی.

هنوزم نمی تونم باورش کنم اما هر روز که می گذره بیشتر مطمئن می شم که اون حس رو تو وجود .... پیدا کردم.

خدا جونم دیشب باز گریم گرفته بود چه قدددر تو مهربونی آخه مگه من کیم؟؟ که تو ....

باز شرمندم کردی

خداجونم می دونم که اونم مال تو هست اما می ذاری پیش من تا یه مدت امانت باشه.

بعضی اوقات به شوخی بر می گردم به گمشده ی خودم می گم

تو خودتم نمی دونی که چی داری.... یه چیزیکه تمومی نداره

اونم می زنه زیری خنده

نمی دونم چی تو ی  ذهنش می گذره اما ... داره کم کم به من ایمان پیدا می کنه که یکی هست که از پشت پرده مواظب ماست یکی هست که اون حقیقته و ما هم تنها جزئی از اون حقیقتیم


جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |

.....

نفسی عمیق بکش . و با نفس خودت همه چیزهایی رو که نداری و در تمنای داشتنش هستی به دورن بفرست و اونها رو خوب لمس کن

چه چیزهایی هستن ؟

اونها بین تو و زندگی حقیقی تو که در اینجا و اکنون جاریه فاصله انداختن ..

اونها مانع تجربه زندگی هستن.

نفست رو به بیرون بده و همه اون چیزها رو به بیرون بفرست .

تو ! معجزه خلقت هستی . نمی بینی؟

تنها یک چیز هست که زندگی رو بر سر تو آوار می کنه .... توقع !

هیچ چیز در زندگی نفرت انگیز تر از توقع نیست . تنها یک چیز هست که وجود تو رو از سلامت و شادابی سرشار میکنه و اون هم بخشش بی چشم داشت هست.

 ببخش همه کسانی را که صادقانه حرف دلت را شنیدند  روبرویت به تو حق دادند و پشت سرت تیشه به زندگیت زدند.

ببخش نه به این دلیل که آنها سزاوار بخششند . تنها به این دلیل که تو سزاوار آرامشی

 


پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 |

سردر گمی در حد بوندسلیگا!!!!

سلام!

یه چند وقتی بود که دوباره سیستم ترکونده بودم.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

از اخرین باری که اینجا نوشتم تا حالا اتفاقات زیادی برام افتاده که حس تعریف کردنشو ندارم!

به قولی اینجور مواقع باید تا تنور داغه بچسبونی که ما نچسبوندیم!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

البته به علت لو رفتن اینجا ...دوباره نوشتن سخت شده.

فک کنم اینجام سرنوشتش مثل وبلاگ قبلم بشه!

۲ ، ۳ روزه که بدجوری ریختم به هم....

از خدا خواسته بودم که دیگه اینجوری نشه...اما مثل اینکه بازم اشتباه کردم.

دوباره از درسم افتادم....

حالا شانس اوردم که این ترم هیچ امتحان میان ترمی ندارم وگرنه.....افتضاح می شد!

البته با وضع موجود و با این سردرگمی لعنتی که همه ی وجودمو گرفته....فکر نکنم تغییری ایجاد بشه و اخر ترم.....بله!!!!

حرفام زیاده اما نمی تونم بزنم....

از اینکه حرف دلمو بزنم می ترسم....

از اینکه تو ....نتونی قبول کنی....نخوای قبول کنی...از اینکه من نتونم درست برات توضیح بدم....

میترسم....

عقلم شک نداره...اما دلم....!

نمی دونم ....چیکار میتونم بکنم برای اینکه حالم بهتر بشه....

نمی دونم چطور میتونم به خودم کمک کنم.

حتی نمی دونم وقتی اینا رو می خونی چه حالی میشی....

من هیچی نمی دونم.....هیچی!

راستی این آقا پویای ما مثکه فردا کنکور داره... براش ارزوی موفقیت میکنم.

به همتون سر زدم اما حس کامنت گذاشتن ندارم.

یکم ببخشید و برام دعا کنید که بشم مثل قبل!

فعلآ خدافظی.

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com         تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com         تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com


پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |

شک

m.m

اين روزها ذهنم پر از سوال است. در مورد هر چه كه مي بينم و مي شنوم سوال دارم. از زندگي عادي و آدم هاي عادي تر دوروبرم گرفته تا نقشه هاي اوباما براي ايران و سينماي تارنتينو و پشت پرده فوتبال. و اين سوالات همه از يك چيز سرچشمه مي گيرد : شَـك !

آنقدر دور و برم پر است از دروغ و فريب و گريز از حقيقت كه حالا به همه چيز شك دارم. به اين كه قطبي را دلال ها نياورده اند ، به اين كه ميرحسين موسوي تا آخر در صحنه انتخابات مي ماند ، به اين كه مي توانيم كشوري پيشرفته باشيم ، به اين كه سينما يك ابزار نيست ، به اين كه قهرماني حق استقلال بوده ، به بيانيه مايلي كهن ، به آخرين فيلم تارنتينو ، به نظر سنجي نود.... يكي نيست من را بگيرد ؟! اما فعلا كه اين شك تنها سلاحي است كه در برابر دنياي تاريك اطرافم من را محافظت مي كند.

و اما واقعا شما اگر مي توانيد ، كمكم كنيد. اگر نه تمام سوالات ، حد اقل به چند سوالم پاسخ دهيد. مثلا بگوييد رئيس جمهور بعدي كيست ، يا قهرمان واقعي ليگ ما كيست يا اين كه من چه موقع این شکها من را رها می کنند یا اینکه من چه وقت...


چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |

داستان صدف

مي خواهم داستان صدفي را بگويمhttp://img.tebyan.net/big/1387/11/163155238230172611402341031571111611002964156.jpg؛
كه روزي متوجه شد
شني به درون پوسته اش راه يافته
اين فقط يك دانه ريز بود
اما صدف را بسيار غمگين كرد
زيرا اين مسئله را يك شكست براي خود مي پنداشت
چون صدفها اگرچه بسيار ساده اند
ولي احساس دارند.
حالا،آيا او به سرگذشت تلخي
كه چنين وضعيت تاسف آوري
برايش پيش آورده بود،

پرخاش كرد؟
آيا به همه دشنام داد؟
دادخواهي كرد؟
و گفت:"دريا بايد از او محافظت مي كرد؟"
نه،او در همان حال با خودش گفت:
"اكنون كه نمي توانم آن را از بين ببرم،
بايد سعي كنم ارتقايش ببخشم،
و از آن به نفع خود بهره جويم"
اكنون سالها گذشته است
و او به آرامي به هدفش رسيده است
ذره ريز شن،كه او را آزار مي داد،
اكنون مرواريدي زيبا شده است،ارزشمند و تابناك
آيا محشر نيست؟
آن چه صدف،با شني بي ارزش ميكند؟
آيا ما اگر بخواهيم،نمي توانيم با بعضي از آنچه به درونمان راه مي يابند
همين كار را بكنيم؟؟؟

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |



زمان در گذر است و این ما هستیم که به خاطره ها خواهیم پیوست

خاطره ها همیشه جاودانه نخواهند ماند ..!!

مانند انسانی که در لجنزار غرور و تعصب خویش دست و پا می زند غرق خواهیم شد

سرنوشت چیزی جز وهم و توهم از پیش تعیین شده نیست ..

باری چگونه می توان با عشق و دوست داشتن کسی بازی کرد ..

آیا روزی با دوست داشتن تو بازی نخواهند کرد ......

ghogha_best_girl@yahoo.com
نازترین عکسهای ایرانی

آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

در سکوت همه چیز را میتوان یافت
یکی را دوست میدارم
وایسا دنیا
love is.....
امروز چهارشنبه ساعت 2:27 اوج بیخوابی ...

به نام خداوند که هر چه داریم از اوست
آرش جون
امید
دختر یخی
آهنگ های زیبا و شنیدنی
پویا
گالری عکس های با کیفیت gallery pictures
تنهایی های احمد
بدون عشق هرگز
پزشكي
زیست شناسی
فرزانه جون
کد و آهنگ وبلاگ
میلاد جون
100%
بهترین سایت ایرانی همه چی پیدا میشه
1
سایت استاد شهریار
دانش فضایی
دهکده ی آموزش و دانلود ایرانیان
بیا ببین چیا هست
دختر تنها
شب مهتابی
عشق های کریستالی
جوکی جون
هر چی که بخوای هست
دوست گلم مهسا قوسی
بهترین سایت تفریحی
اسير قفس
لالالاو
عكس عكس عكس
ساعت تنهايي
گالری عکس همه نوع
دوستت دارم و با تو بودن را تصور می کنم
قالب های زیبا برای وبلاگ
جانورشناسی
هر چی بخوای پیدا میشه
انجمن جنوبگان
قالب های حرفه ای برای بلاگفا
آهنگ و قالب وبلاگ
كلبه ي كوچك من
قالب
عشق بی پایان
زيست شناسي تبريز
دانلود
سمان
تنها عشقم
sms
jojo
دوست گلم لیلا جون
دانلود نرم افزار و بازی موبایل
عاشق بي عشق
tarjome
rozgol
pak sara
حامد(آهنگ های قدیمی)
کدهای جاوا
سایت برای وبلاگ
کوچولوی شیطون (مهسا قوسی)
استاد عزيز و ارجمندم جناب آقاي دكتر مجيدي

RSS 2.0

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی